یکی از کتاب های مشهور نویسنده ایرانی سیمین دانشور "سووشون" است که همهما حداقل یک بار هم که شده اسم این کتاب را شنیدهایم. جملات و تعابیر بسیار جالب استفاده شده در این کتاب را نیز در احتمالاً در موقعیت های مختلف دیده باشید. مانند این جمله معروف: "شلخته درو کنید تا چیزی هم گیر خوشه چینها بیاید". نام کتاب سووشون برگرفته شده از داستان مرگ سیاوش است که انتخاب سیمین دانشور از این کلمه بعنوان نام کتاب بسیار هوشمندانه بوده است. رمان سووشون به دهه 20 بر میگردد، جایی که جنگ جهانی دوم رخ داده است و انگلیسی ها بر سرزمین ایران مسلط شدهاند.
شخصیت های داستان سووشون یک زوج شیرازی هستند که مرد داستان یوسف نام دارد و از مالکان این شهر می باشد. یوسف حس وطن پرستی بسیار دارد و همیشه غم کشورش را می خورد. اما همسرش زهرا یک مادر به تمام معناست که خانواده برای او مهم تر از هر چیزی است. چیزی که در ابتدای این رمان توجه خواننده را جلب میکند، اعضای خانواده و دوستان این زوج هستند. در واقع نویسنده سعی کرده است تا به معرفی اطرافیان این زوج بپردازد و کم کم اوضاع را به سمت توضیح درباره دخالت های انگلیسیها در کارهای کشور و همچنین ناراضیتی مردم از این وضع میبرد.
در قسمتی از این کتاب مشکلات جامعه به تصویر کشیده می شود که همین امر سبب می شود تا خواننده خود را به شخصیت های داستان نزدیک حس کند. از نقاط جالب توجه این کتاب استفاده از لهجه شیرازی شخصیت هاست که به خوبی می تواند با خواننده ارتباط برقرار کند.
اگر از آن دسته از افراد هستید که می خواهید از گذشته کشور خود بیشتر بدانید، خوانند این رمان تأثیرگذار پیشنهاد میشود. عاشقانه و پرمحتوا بودن این رمان یکی دیگر از دلایل خوب بودن آن به حساب میآید.
بخشی از کتاب سووشون
مرد غریب تا آفتاب غروب خوابید و بعد با لباس خواب یوسف که از صبح تنش کرده بودند به باغ آمد و سر حوض نشست و صورتش را شست و به بازی تخته نرد یوسف و مجید نگاه کرد . مهمانهای دیگر همان بعد از ظهر در گرماگرم روز پر از آفتاب رفته بودند . از حرکات راحت مرد از قیافه اش ئ از دستوراتی که به یوسف و مجید می داد افار را ببندید چاره ای ندارید گشاد بدهید واضح بد که شوفر کامیون نیست .
خدیجه برایش خوراکی آورد. مرد اشتهای عجیبی داشت . تا زری برود و برایش عرق نی چی که خودش خواسته بود بیاورد خوراکیها را بلعید بود .
مرد غریبه بلند شد و نگاهی به باغ کرد و گفت : زندگی خوبی دارید . اما حیف مثل اینکه بچه ندارید . کاش ده دوازده تا بچه در این باغ به سرو کول هم میپریدند . زری پرسید : شما بچه دارید ؟ مرد غریب آهی کشید و جواب داد : دو تا پسر دارم

